ملغمه

ملغمه یعنی اینجا هدفش فقط زده شدن حرفه نه درستیش

ملغمه

ملغمه یعنی اینجا هدفش فقط زده شدن حرفه نه درستیش

بعضی وقتا احساس می‌کنی نوشتن توی کاغذ کافی نیست...
نوشتن فکرا و حرفا توی دنیای وب مثل انداختن سوزن در یک حجم عظیمی از کاهه....

اگر به من ایمیل زدی که دیگه در ارتباط نباشیم و دوسال حرفت رو گوش کردم، لطفا تو هم هر ماه به خوابم نیا.

ممنون...
خیلی درگیر این مسئله‌ام که ناراحت نداشته‌های خودم نباشم.
اما مشکلم اینه که نداشته‌های الانم خیلیاش داشته‌های گذشتست.
باید یک طوری از این باتلاق بیام بیرون!
در قبرستان ذهنم لحظاتی هست که وجودشون باعث خوشحالیم می‌شه...
من حقیقتا نمی‌دونم که چی شد که ما شروع کردیم به اینکه که خدا رو برای مقاصدمون بخوایم.
یک زمانی بود که مقاصدمون رو خدایی تعیین می‌کردیم و برای خدا زندگی می‌کردیم.
همش پسرفت... تف... تف...
بازنده واقعی کسیه که همه چیز رو فدای یک چیز کنه و اون یک چیز رو هم بدست نیاره!

بازنده واقعی... منم!
خیلی وقت‌ها حتی نفس کار هم اهمیتی نداره!
اما همین که اقدامی کرده باشی به خودی خود ارزشمنده!
یک روزی می‌رسه که قدرت پاک کردنش رو پیدا می‌کنم.

یک مسیرهایی در زندگی باید طوری طی بشن که هیچوقت توی regret نباشه!
این مسیر هم یک نمونه‌اش هست...
به زودی قرار است طوفانی رخ دهد.
خود را آماده کن تا زنده بمانی در آن...
همیشه تلاشم به این سمت بوده که داداشی باشم و دوست داشتم پری رو  کمک کنم به سمت درستش بره.

اما فکر کنم من هم سر از حمید هامون در آوردم...
با شیخ صحبت می‌کردم. به من می‌گفت می‌خواد پری باشه. من اما بهش گفتم تو باید داداشی باشی.
به من می‌گفت داداشی‌ای که واقعی نباشه خیلی خطرناکه. اما من نفهمیدم چی می‌گه...
بهش گفتم داداشی نسخه‌ی کامل شده‌ی پری هست. چرا می‌خوای داداشی باشی؟
گفت که داداشی چون راه رو رفته و به تهش رسیده. اگر به تهش نمی‌رسید خیلی وضعش خراب بود.
یکم بیشتر فهمیدم چی می‌گه.
اما توی خیالات خودم بودم که داداشی بهتره.

می‌گفت که تازه فهمیدم که چرا هامون می‌خواست مهشید رو بکشه!

می‌گفت احساس می‌کنه داره به حمید هامون نزدیک می‌شه!
حمید هامون کسیه که دچار بحران میانسالگیه..
حمید هامون احساس می کنه که هیچی نشده‎!
و نمیدونه به کجای این شب تیره باید بیاویزه قبای ژنده و پوسیده ی خودش رو‎!

بعدتر گفت هامون، داداشی ایه که... اصن رفته‎! ولی پیدا نکرده‎!
حالا هم در میانه ی راه مانده و
علی هم نداره‎. یه پیر نداره‎.

می خواد دل رو یک دله کنه
و دیگه کاملا بره‎!
برای همین میخواد مهشید رو بکشه!
شاید برای این که فکر می کنه مشکل گم شدنش و مشکل گم شدن علی عابدینی به خاطر اینه که دلستگی داره‎.


باید از بندها رها بشه.
ماجرای کشتن مهشید، ماجرای ابراهیم و قربانی اسماعیله.
برای همینه که این داستان توی فیلم مطرحه.
اصلا فیلم با همین داستان شروع میشه که تو نوشته های تز حمید هست‎.
به نظرم حمید نگرانه که همه چی از دست بره مثل مادر بزرگش که دیگه خدا و اینا رو هم ...

و بعد گفت، من نمی‌خوام حمید هامون باشم.

تازه فهمیدم چرا نمی‌خواد داداشی باشه و از داداشی هم می‌ترسه.
درسم رو گرفتم که داداشی رو دوست داشتن و به سمت داداشی حرکت کردن، لزوما به داداشی منتج نمی‌شه.
بعضی وقت‌ها تلاش می‌کنی مثل داداشی بشی و فقط بازریگریشو یاد می‌گیری و آخر هم سر از حمید هامون در بیاری...
خیلی خیلی قشنگ بود!